سيد محمد باقر برقعى

60

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از شفق تا فلق تا افق ، چلچراغ روشن كرد * شب رداى ستاره بر تن كرد آسمان شد به رنگ اكليلى * از ستاره ، چو زيب دامن كرد زاغ پيرى ، فراز گنبد كاج * بر مزار غروب ، شيون كرد باد در كوره‌راهِ تاريكى * از غُبارِ شبانه ، توسن كرد دختر صبح ، صبح رؤيايى * سينه‌ريز سحر ، به گردن كرد داس الماس صبح دهقانى * بافه‌بافه ، ستاره خرمن كرد زنجيرى سخن چگونه واكنم از پاى خويشتن زنجير * به دستِ خويش نبسته كسى چو من زنجير چنان هواى رهايى به سر زده‌ست مرا * كه هست هرچه به‌جز ميل پر زدن زنجير به خواب چلچله باشد ، درخت ساقهء دار * به پاى سرو بود پيچكِ كهن ، زنجير سكوت ، سايه فروريخت بر سر كلمات * شد آفتاب زبان در شبِ دهن زنجير نسيم ، مىگذرد از شميم گل ، خالى * كه هست رايحه در پنجهء چمن زنجير دل رميده ، در اين روزگار توفانى * چو زورقيست كه بر ساقهء جگن زنجير اسير سايه شدند عاشقانِ نور ، افسوس * نشست بر دلم از مردمِ وطن ، زنجير چو آفتاب ، كه آن‌سوى ابر در تبعيد * برادرا ! به درآ و به هم شكن زنجير سرود عشق ، بلند از گلوى هر سنگيست * كه بيستون شده با اسم كوه‌كن زنجير چه گويم آه ، چگونه ؟ مپرس هيچ ، « غروب » * چو شير شرزه كه دربند ، شد سخن زنجير طبع آتشين گل ، قطره‌اى از خون دل‌زار مَنَت * سنبل ، گرهى بود كه در كار منت بلبل كه به گلبانگِ طرب مشهور است * شوريدهء طبع آتشين بار منت